Thursday, March 30, 2006

مگه آدم دیگه چه جوری می تونه خوشحال شه!!!

Tuesday, March 28, 2006

تولدم مبارک


بیست و هشت سالم شد.دو سال تا سی سالگی فاصله دارم.طعم زندگی تو دهه بیست سالگی با طعم زندگی تو دهه سی سالگی فرق می کنه پس این دو سال رو مزه مزه کن.خوب بچش اش چون دیگه بر نمی گرده وتا آخر عمر فقط خاطره اش می مونه.یه جوری تمام اش کن که وقتی به اش فکر می کنی کلی خوشحال شی
پ.ن:تولد من به خارجی فرداست ولی به زمان وطنی الانه.خوب منم چون خیلی عجله دارم الان گفتم
خدایا یه تولد باحال داشته باشم

Another Day


I love Starbucks!!!take a coffee and

sit on the table to have my breakfast ;))

I can spend all my time to reading all these cards and

and find something to describe something then I can laugh laudly!!!I really enjoy it.

I love colors but it's diffcult to find the best in the stuff.

Hurry up Delaram!!Granville Island is waiting for us;)
P.s:Hey don't laugh at me!!!I'm in KHarej so I wanna speak khareji ;))

Friday, March 24, 2006

Pain is a warning that something's wrong
I pray to God that it won't be long
Walk away

Wednesday, March 22, 2006

ونکوووووووووووور


نتیجه داشتن خواهر خواب آلو و دوست های پر مشغله و نداشتن حوصله واسه کار کردن اینه که از 4 صبح بیداری،طلوع خورشید را از پشت ابر نمی بینی و الان هم تو استارباکسی .دیگه حوصله ام سر رفته!!!می خوام امروز تا هرجایی که می شه پیاده برم.دل ام برای پای همیشه ولگردیم،مهشید، تنگ شده


این عکس 2 دقیقه است که از تنور در اومده
===============================
اولین برخورد واسه این پست
Mahshid: khak too saret mageh ma velgardim!
gelareh farhadian::D
gelareh farhadian: bia o ta`rif kon!
Mahshid: ye khoordeh mehraboon tar benevis
gelareh farhadian: khob to begoo man chi benvisam!!!
gelareh farhadian: man asaln otoofatam khoshkide!!!

Monday, March 20, 2006

سال نو مبارک


سفره هفت سین ما امسال نه سبزه داره،نه سمنو،نه ماهیه قرمز،نه مامان،نه بابا و نه برادر.کار من همیشه خریدن ماهی قرمز بود،هم واسه خونه ی خودمون هم واسه عمه مریم.امسال تو ونکوور ماهی قرمز نخریدم.تو این شهر همه غریب، همین که سفره نصف ونیمه درست کردم و این که بتونم خواهرم رو راضی کنم که واسه سال تحویل بیدار بشه کلی هنر کردم.
سال 84 واسه من سال خوبی بود.سال تغییرات ولی خیلی سال سختی بود.از خیلی چیزا کنده شدم و به خیلی چیزا نزدیک شدم.هنوز هم نمی دونم که چه کاری کردم.
دل ام یه سال خوب می خواد، یه سال خوش.از غمگین بودن خسته شدم.الان تمام عزم ام رو جزم کردم که دیگه ناراحت نشم وسخت نگیرم.امیدوارم سال خوبی داشته باشم!!! چرا نه؟ حق هر کسی اینه که آرزوی بهترین چیزها رو واسه خودش بکنه.پس بلند می گم!
خدایا در سال جدید من رو خوشحال کن!منم بهت کمک می کنم.سعی می کنم خوبی هایی رو که می دی به بینم .خدایا می دونم که باید بگم "الهی مرا آن ده که آن به"پس کمکم کن که چیزهایی که آرزو می کنم بهترین باشه چون حوصله ی نرسیدن به آرزو هام رو ندارم.منم در عوض قول می دم که آرزوهای در دسترس بکنم.خدایا می دونم که به من خیلی نقاط قوت دادی،مثل صبروتحمل ومثل ودرک شرایط ،ولی بالا غیرتا، تو هم یه امسال رو، از امتحان کردن این صفات کوتاه بیا.منم قول می دم صفات دیگم رو قوی کنم.
خدایا بابت همه چیزهایی که به من دادی ممنونم،واقعا از داشتنشون خوشحال ام ولی تقصیر خودته!بشر پر توقع است.من بیشتــــــــــــر می خوام!!!!!خودت هم می دونی که من تلاشم رو می کنم،پس مثل همیشه به من بده و من هم قول می دم به تلاشم اضافه کنم و
همیشه هم یادم باشه که تو به من چی دادی


ســـــــال نو مبارک، به امید یک سال خوب برای همه

Monday, March 13, 2006

به هم ريختم


يه زماني بود كه تمام روزهام مثل هم بود.ديروزم مثل امروز،امروزم مثل فردا،هفته هام عين هم.بيشترين اتفاق هام به كارم محدود مي شد.حالا بيا و ببين!هر روز يه اتفاقي مي افته و هر روز بايد به يه چيز جديد فكر كنم بدون اين كه اتفاق هاي قبلي رو هضم كرده باشم.از درون و برون همه چيز در جال تغييره و من وسط اين تغييراتم.كار خودم بوده ...... افكارم به هم ريخته

Wednesday, March 08, 2006

روز جهانيه زن


روز جهاني زن مبارك.
نمي دونم، ولي، چرا روز جهاني زن هست ولي روز جهاني مرد نيست؟چرا روز جهاني معلولين هست ولي روز جهاني انسان سالم نيست؟
من هميشه يك شكي دارم، اونم اين كه فمنيست و اين چيزا كار خود مردها باشه !من اصلا قبول ندارم كه زن ها احتياج به كمك دارن.به نظرم خاص نشون دادن چيزي نشان از وجود يك اشكال هست.
در هر صورت من قصد بدي ندارم ولي يك سري چيزا واسه من سئواله

پ.ن:اين روز، من ياد هماد مي افتم.هميشه يادش بود و با يه شاخه گل رز تبريك مي گفت.هيچ وقت يادم نمي ره ،يه شب ديدم يكي با سنگ مي زنه به شيشه پنجره.هماد بود كه مي خواست گل رزم رو بده.هماد عزيزم، جات خاليه.

Monday, March 06, 2006

جنگ جنگ تا بهروزي

بعضي از آدم ها كه بالغ هستند سازمان "روان متحد"دارند و همه قسمت ها مسالمت آميز در كنار هم زندگيه خوب و خوشي دارند.
در بعضي از آدم ها بعضي قسمت ها پرچم سفيد مي برند بالا و تسليم مي شن و تا آخر عمر زير سلطه ي قسمت هاي ديگه مي مونند وجنگ هاي زير زميني مي كنند.
بعضي ها هم مثل من حي جنگ هاي صليبي راه مي اندازند . بزن و بكشيه كه بيا و ببين!مي دونم كه پس از گذشت زمان ، در تاريخ مي آد كه چه جنگ احمقانه اي بوده و كلي بايد به اش بخندم. ولي الان كشت و كشتاره! بعدش هم حتما انقلاب فرانسه و باخت تو روسيه و...اميدوارم برسم به روان متحد

پ.ن:الان مي آد مي گه: تو كه از تاريخ چيزي نمي دوني چرا حرف مي زني؟بين جنگ هاي صليبي و انقلاب فرانسه هزارتا چيز بود....
ولي خوب من اون چيزي كه بدردم مي خورد گفتم تو سخت نگير

Saturday, March 04, 2006

A good memory




Dance with me to end of music.Shine on my path.Wish us a good relation.