Sunday, August 21, 2005

جنگیدن

اول اش شروع کرد با تمام قدرت حمله کردن,سوال های چرخشی.اول مضطرب شدم ولی وقت اضطراب نبود
وقت جنگیدن بود.منم شروع کرد و با تمام قدرت سوالاشو جواب هایی دادم که افتاد تو لوپ .ضربان قلب ام بالا
رفت و سویچ های مغزم کار کرد.سرعت حرف زدنمون زیاد شد و فقط تو تخم چشم همدیگه نگاه می کردیم و
حالا دیگه من می پرسیدم و اون می خواست من رو تو لوپ بندازه,حریف قدر آدم رو به هیجان می اندازه.یک
ساعت تمام بدون یک لحظه توقف.تو این موقعیت ها دیگه باید بفهمی طرف نقطه ضعف اش چیه و با یک جمله
ی ظریف بزنی تو خال!بعدش وای می ایسته و گنگ نگاه ات می کنه.دیگه بردی,کیش!!می تونی مات اش کنی
فقط خیلی ضریف.حالا باید صداتو بیاری پایین و از در دوستی وارد شی.و اگه اونم آروم تر شد بدون که
بردیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!!آره بردم!!!اصلا مهم نیست موضوع چی بود مهم این بود که من
جنگیدم!بعد از مدت ها!حتی اگه می باختم هم مهم نبود.مهم این بود که من جنگیدم,اونم دوباره!بعد از مدت ها!!این حس رو گم کرده بودم .....نه نه اصلاح کنم,جنگیده بودم ولی حریفام قوی نبودن و من بدون زحمت می بردم یا
اصلا بی خیال می شدم ولی حالا با زحمت بردم!فکر می کردم دیگه نمی تونم و آرامش می خوام ولی حالا می
دونم که فقط هیجان می تونه من رو رو پام نگه داره.می تونه کاری کنه که تمام این زنده گی بی رنگ احمقانه
رو تحمل کنم.من جنگیــــــــــــدم ,با آدمی که همیشه از بحث باهاش فرار می کردم چون قوی بود.

3 Comments:

Anonymous Anonymous said...

Some Said : the best way to get rid of a Fear , is to face that fear . and you did it and i think you will review this moment times and times into your head . I think you feel better.

10:50 PM, August 21, 2005  
Anonymous Anonymous said...

...قشنگ بود

9:35 AM, August 22, 2005  
Anonymous Anonymous said...

the only way to enjoy from a fight is win it by playing the rules of ethics. to win at any expense leaves one empty.

6:55 AM, October 28, 2005  

Post a Comment

<< Home