Tuesday, October 11, 2005

نرود ميخ آهني در سنگ

براي مهشيد كه سعي مي كنه من و درست كنه.

شراب مرد افكن در جام هواست
شگفتا
كه مرا
بدين مستي
شوري نيست

-------------------
واسه دوستايي كه مي گن به روز رساني كن.من چون حال ام خوبه نمي نويسم.ولي اينم چيزيه ها, همه وقتي ناراحت هستند به فكر نوشتن مي افتند.مثل شاعرها و نويسنده هاي رمان ها.حتما يه شكست عشقي يا افسرده گي چيزي داشتند كه تونستند اثر هاي احساسي و دردناك بنويسند.
-------------------
الان دل ام خواست كل شعر رو بنويسم.هم واسه اين كه خيلي اين شعر رو دوست دارم هم واسه اين كه ياد شاملوي عزيز هم كرده باشيم و هم اين كه فكر مي كنم با من سازگاري داره.

سين هفتم
سيب سرخي ست
حسرتا
كه مرا
نصيب
از اين سفره سنت
سروري نيست.

شراب مرد افكن در جام هواست
شگفتا
كه مرا
بدين مستي
شوري نيست

سبوي سبزه پوش
در قاب پنجره
آه
چنان دورم
كه گويي جز نقش بي جاني نيست

وكلامي مهربان
در نخستين ديدار بامدادي
فغان
كه در پاسخ و لبخند
دل خنداني نيست

بهاري ديگر آمده است
آري
اما براي آن زمستان ها كه گذشت
نامي نيست
نامي نيست

3 Comments:

Anonymous Anonymous said...

Yes gelareh,another spring comes,
Yes...
you are right.
but no name for past winters...
no name...
no name...
no name...
hopefully nice name for new spring.
name it please.

11:45 PM, October 11, 2005  
Anonymous Anonymous said...

no name for anyother things ..
no name for anyother feelings ..
no name for anyother of past friends ..
no name for this circular life..
no name for being nothing..

no name for haveing no name ...

10:27 AM, October 12, 2005  
Anonymous Anonymous said...

ديوونه !!!!
من كه نمي خواستم درستت كنم ...
اين قدر الان خرابي كه با حرف درست نمي شي
بايد يه طوفان بياد كه زورش از تو بيشتر باشه
بعدا نفهمي چه چوري عوض شدي !

اما !!!
اونروزي كه ميخ آهني يه بره تو سنگ عجب روزي بشه !!!

10:50 AM, October 22, 2005  

Post a Comment

<< Home